انجمن شاعران مرده
نا خدا ... ناخدای من...!!!
تردید ... امانم نمی دهد ... مانده ام ... در این دو راهی ... دو راهی ماندن و نماندن ... دو راهی رفتن و نرفتن ... چه کنم ؟؟؟؟ بروم ... چه کنم ؟ بمانم ... چه کنم ؟ *** بهانه می خواهم ... برای ماندن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و قاف حرف آخر عشق است آنجا که نام کوچک من آغاز می شود ! - قیصر امین پور - *** نبودش را چه سخت ... احساس می کنم !!! دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد ! بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش ... ورنه ... بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش !!! دردی ندارم ... در دل ! اما ... حرفهایی در من است که اگر بگویم ... دنیایتان را زیرو رو خواهد کرد ! باور نمی کنید ؟! مرا و ... خودسوزی مرا ببین .... چه فرق می کند ... یتیم باشی یا نباشی !!! فرق ماه که بشکافد ... کمر خورشید که بشکند ... یتیم می شوی ... به یکباره !!! *** یک سال شد ... که برادرم نیست بین ما !!! 19 شهریور 88 اینجا همه چیز ... بوی تو را می دهد هنوز ! *** غزلم را نخوانده ام برایت ... " غزلت " را نخوانده ام برایت ... دلم که می گیرد ... نیست ! کسی که بودنش کافیست ! تظاهر به " بی دردی " کار سختی است ! نمی توانم !!! دیگر نمی توانم ... دیگه چیزی برای من " و " تو نمونده !!! هر چی که هست " یا " مال منه " یا " مال تو ... متا سفم ! از رفتنت خیلی گذشته ! امروز را هم که بگذرانم ... می شود یک عمر و ... ... چند خاطره !!! دلم سفره ی افطار می خواهد ! دلم لحظه ی افطار می خواهد ! *** آمدی ... وه که چه مشتاق و پریشان بودم !!! ... می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش می شوم مدهوش ! *** می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت . مردمان با دیده ی حیران زیر لب آهسته می گویند " دختر خوشبخت ! ... " - فروغ فرخزاد - آسمان به همین چند ستاره دل خوش کرده است ! پناه بر خدا !!! ... از خواب که پریدم دیدم ... او رفته !!! تازه وارد گفت : عاشق نشو ! عاشق نشو ... چون نمی تونی " پاش " وایسی !!! اما نمی دونست !!! تازه وارد نمی دونست که ... تمام عمر ... " پاش " وایسادم !!! *** من مهربان ندارم ! نا مهربان من کو ؟!؟!؟! ... نفسم در نمیاد ! جمعه ها سر نمیاد! کاش می بستم چشامو این ازم بر نمیاد! هر جمعه با یاد تو! موعود من بیا !!! امشب حال دیگری دارم ! فردا نوزاد " من " متولد خواهد شد ! همراه با طلوع آفتاب ... *** ای دو چشمانت چمنزاران من ... عاشقانه گوش می دهم ! ـ 29 خرداد ۸۸ ـ از همان روز که گفتی " مجبوری " بو برده بودم ! ... اتاق جمع و جورت را جمع و جور تر کردی ! قاب عکس روی دیوار را برداشتی ! لباست را اتو کشیدی ! برق کفشهایت را نو کردی ! اینها یعنی ... " باید بروم " !! وقت رفتن رسیده ... یار قدیمی ... زود بود ... برای رفتن !!! بند کفشهایت را که بستی ... چمدانت را که برداشتی ... راه که افتادی ... دست که تکان دادی ... دور که شدی ... ... تمام خاطراتت را از خودم دور می کنم ! دیگر نمی گذارم چیزی برای من ... هوای تو را داشته باشد!
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد !
داغی ندارم ... بر جان !
باور کنید ...
دیگر نیست !
***
دل نیست در دلم ...
شب آبستن " من " است !
موهایت را شانه کردی !
... چمدانت را که بستی ... فهمیدم وقتش رسیده ...
... بوی تو را بدهد !
| Design By : Night Skin |


